زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره .فکر .فضا .عشق .زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟ سلام رفقا...شرمنده که مدتی نبودم ممنون که این مدت سر میزدین می خوام شروع کنم این بار فقط واسه دل خودم مینویسم .این بست رو الان دارم تو مشهد می نویسم اگه سالم رسیدم اهواز سعی میکنم با دقت بیشتری آب کنم منتظر نظرات شما عزیزان هستم
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
گاه می اندیشم خبرمرگ مرا با تو چه کس میگوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی . روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید... و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد... وتکان دادن سر را که عجب ! عاقبت مرد ؟ افسوس کاش می دیدم...


+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
گفتم سلام گفتی برو قلبم واست جا نداره گفتم تو رو خدا نرو گفتی که فایده نداره فکر نمیکردم که تو هم مثل غریبه ها بشی دل تو هم سنگی بشه...یه روز ازم جدا بشی پا رو قلبم گذاشتی فکر کردی که کی هستی تو دل ما زیاده ........عاشق راستی راستی کی گفته که اگه بری وبلاگمون بسته میشه دلم تو سینه میمره.....یه مرغ پر بسته میشه این جوری هم نیست به خدا بهت نمیگم که بمون فقط اینویادت باشه...که من یه مهربون بودم حالا اینو خوب میدونم تو خیلی بی وفا بودی

+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
ساده است ستایش گلی - چیدن آن و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد .
ساده است بهره جویی از انسانی - دوست داشتنش بی احساس عشق - او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش
ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنین ام .
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هست 
سلام رفقا
من دیگه خسته شدم بس که دلم بارونیه
بسه برام تحمل این همه غم....
دلم حرفهای زیادی برا گفتن داشت
ولی حیف که بغض امون نوشتن نمیده
بدین وسیله درگزشت پدرخوانده را به همه دوستان اعلام میکنم![]()
از دوستانی که در این مدت همراهم بودن صمیمانه متشکرم
خلاصه حلالم کنید....
(یادگاری یادتون نره)
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت... برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت...
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
قسم
قسم به قلم وبه واژه هایی از جنس بلور وبه آنچه که ساده مینویسد و به آنچه که پهنای کلام را می ستاید قسم به ساده زیستن به سادگی زندگی را بخشیدن قسم به پدرخوانده و آنچه که ساده میگوید درست به لطافت حرفهایی که دارد وبه آنچه که دوستشان می دارد قسم به آسمان آبی وبه سادگی ابرهای نخشینش وبه سادگی پرواز پرندگانش و چه ساده میتوان دریافت این اندیشه ها را.... به همان سادگی پژمردن یک گل... میتوان نوشت ..... میتوان حرف زد.... میتوان ابراز کرد... آن احساسات پاک ومقدس درونی را میتوان دوست داشت ... میتوان عاشق شد... وقسم به خداوند نجابت که چه ساده وچه زیبا این قانون ژرف ودوست داشتنی را پدید آورد
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
اندر احوالات شیخنا رئیس الدین مرتضی ابن امیر همین بس که وی وبلاگ الپدر خوانده را در دنیا منتشر نموده و جماعت وبلاگ خوان را به تیر غمزه خمار خود گرفتار ساخته است . بر وی القابی چون مرگ الوبلاگ نویسان - دق الحسودان - شیخ الزبان - رفیق الاینترنتی قاتل الکانتریون - دریغ الزحمات - حسد الشیاطین وخوش تیپ التوازع شنیده شده . اورده اند که مرتضی ابن امیر از ایام شباب خود دلباخته ی رساله الوبلاگ نویسی بوده و این ارادت تا بدان پایه در ضمیر رئیس الدین نفوذ کرده که می خواهد چهار وبلاگ دیگر را در رساله الاینترنت در اغوش کشد . مخبرین حکایت کرده اند که شیخنا رئیس الدین به سبب قلت کیسه های زرش که در ان سنه هنوز بدین پایه نرسیده بود چند صباحی به تجارت متاعات الکترونیکی دست ورزید . لیکن به لطف خداوندگار سنگ مصیبت چنان بر ملاج مبارکش کوفته شد که پس از در هم شکستن سفاینش بار دیگر در علم الپدر خوانده همت گماشت . در اندک صفات بر جای مانده از رئیس نامه امده است رئیس الدین در سنوات اخیر برای تصاحب سیم و زر فراوان ترسرانجام بر خلاف میل باطنی خویش به شراکت و رفاقت با دو بازرگان دیگر ناچار گشت . روایت گشته است که بازرگان نخستین علی ابن قاسم ابن ناصر ملقب به املعوس بو که آوازه ی او در خشونت و علم الخط کش سراسر ایالات مرکزی اسیا را در بر گرفته بود . بازرگان ثانی هم تاجری از ایالت شوشترستان حیف نان علی ابن هادی نامی بود که سلایق عجیبش در اختراع کردن دشنام های ناشناخته و علایقش به وحوش تیز دندان اسباب شهرتش را فراهم ساخته بود . د ر خصوص هر دو بازرگان اسناد چندانی مجال تحریر نیافته است لیکن شاهدانی چند از در اویختن املعوس الغرایب با نفوس بسیار همچون پخمه الاهواز و الحکیم جو گیر خبر داده که از صحت و سغم ان سندی به چنگک نیامد . پس از شراکت اجباری خویشتن با دو بازرگان ذکر شده جیب وی (پدر خوانده) و شرکایش را تهی و جولانگاه مور و ملخ ساخت .
ازتحریر ماضی چنین بر میآید که وی میرزایان و وبلاگ نویسان مدعی را تاب نیاوردی و از همین رو بر وی لقب مرگ الوبلاگ نویسان نام نهده اند گویند که لقب اخیر از ان رو بر وی نهاده شده که رئیس الدین مدعیان شهیر فراوانی را تا برزن فیروز بدرقه نموده است .
در کتب تاریخی امده است که اگر فکر می کنید می توانید در گوش او بزنید و از تبعات این در گوش زدن اسوده خاطر بمانید زهی خیال باطل...
او قهار ترین زیراب زن و بلند بالا ترین زخم زبان زن ایالت اسیاست . او مهارت خاصی در دق مرگ کردن دیگران با ابزارهای متکی به IQ دارد . هیچ وقت فکر نکنید که می توانید روی او را در حرف زدن کم کنید .
راویان اورده اند که هنر واقعی او در انتخاب وپخش انواع اهنگ های دامبولی و گوش خراش در بدترین شرایط
زمانی متن جستجو کرد . در واقع شیخنا رئیس الدین یک جور گلچین فشرده از اهنگ های برتر تاکسی های هر ماه را انتخاب . پخش می کند که هراز گاهی دامنه این خلایق به کامیون ها هم می رسد .
رئیس الدین علاقه بسیار وافری به ویالون دارد و اهنگ فیلم پدر خوانده را بهترین اهنگ جهان می داند .
قرار است در جشن سالگرد افتتاح وبلاگ یک کنسرت متال با سه تارش بدهد که تمام اشعار ان فحش و فضیحت درباره تعدادی درباره تعدادی از دختر های ستم کرده به پسر هاست .
اسم کامپیوتر شیخنا پدر خوانده هم خوشرکاب است که پشت ان با خط بزرگ نوشته اند بیمه اشک مادر ....
سوال اساسی در حال حاظر این است که ایا او همچنان محبوب القلوب بچه های وبلاگ نویس و وبلاگ خوان است ؟
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
گاهي شک مي کنم به بودنم ! دلتنگ رفتنم ... مي روم ...مي روم با هزار حرف مانده در دل ...با هزارو يک آرزوي مانده در گل ... ديگر خسته از ماندنم ! نه کسي در انتظار من است ... نه من در انتظار کسي ! نه عشقي براي فروختن دارم ... نه پولي براي خريدن ! آنقدر گنگ گشته ام که ديگر خواب نيز نميبينم ! حتي صداي دلم را نمي شنوم ...! من فقط هيچ دارم و هيچ !!! تا بخواهي قصه هاي پر از غصه دارم ... حرفهاي داغدار و به عزا نشسته دارم ... تا ديروز مجنون قصه ها بودم ، امروز کفني براي خود ندارم ...من ديگر فرصت ماندن ندارم
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |

من نمی رفتم به غربت توفرستادی مرا
گر بمیرم درغریبی اه من گیرد تورا
دوستی با هرکه کردم سنبل بی رنگ بود
ظاهرش اهل حقیقت باطنش صدرنگ بود
شمع سوزان توام این گونه خاموشم مکن
بلبل باغ توام ازباغ بیرونم مکن
دختران این زمانه رحم ندارند دلشان
باید ازجان بگذری تابشوی عاشقشان
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |
منو
شمع شبو پروانه. سه عاشق بودیم سوختند آن دو . شبی من به غمت می سازم
+ نوشته شده در ساعت توسط مرتضی |